شمس الدين حافظ

394

سفينه حافظ ( فارسى )

بر آستان اميدت گشاده‌ام در چشم * كه يك نظر فكنى خود فكندى از نظرم غلام مردم چشمم كه با سياه‌دلى * هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم چه شكر گويمت اى خيل غم عفاك الله « 1 » * كه روز بىكسى آخر نمىروى ز برم بهر نظر بت ما جلوه مىكند ليكن * كس اين كرشمه نبيند كه من همىنگرم به خاك حافظ اگر يار بگذرد چو نسيم * ز شوق در دل آن تنگنا كفن بدرم [ 328 من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم ] 23 [ 1 ] شماره مسلسل 477 من كه باشم كه بر آن خاطر عاطر گذرم * لطفها مىكنى اى خاك درت تاج سرم دلبرا بنده‌نوازيت كه آموخت بگو * كه من اين ظن برقيبان تو هرگز نبرم همتم بدرقهء راه كن اى طاير قدس * كه درازست ره مقصد و من نوسفرم اى نسيم سحرى بندگى من برسان * گو فراموش مكن وقت دعاى سحرم خرم آن‌روز كزين مرحله بربندم بار « 2 » * وز سر كوى تو پرسند رفيقان خبرم پايهء نظم بلندست و جهان‌گير بگوى * تا كند پادشهء بحر دهان پرگهرم

--> ( 1 ) اى گروه غم خداوند عفو كند ترا و از بلا محفوظ بدارد . ( 2 ) در بعضى نسخ ، بربندم رخت [ 1 ] پاورقى غزل 23 - گويند حافظ اين غزل را براى پادشاه هرمز انشاء و فرستاده است و اين پادشاه يا تورانشاه بوده و يا پدرش قطب الدين تهمتن كه تا 747 پادشاه هرمز بوده است اما آنچه در حافظ شيرين سخن ذكر شده به نظر صحيح مىآيد ، خلاصه اينست كه سلطان محمود شاه والى دكن حافظ را به دربار خود دعوت مىنمايد و غزل فوق مؤيد اين مطلب است - ضمنا گويند ميرزا فضل اللّه اينجو وزير محمود شاه مقدارى وجه براى حافظ مىفرستد كه حافظ قروض خود را پرداخته از راه لار قصد هندوستان كرد و در لار يك دوست فقير خود را ملاقات و بقيه وجه موجود را به او مىدهد ولى دو نفر از بازرگانان ايرانى بنام خواجه زين الدين همدانى و خواجه محمد كازرونى تعهد هزينه او را تا هندوستان مىنمايند و حافظ تا جزيره هرمز مىرسد بقيه اين داستان را در پاورقى غزل 68 از حرف د بخوانيد .